صاحب خانه محترم هم تشریف آوردند خانه و ماشین پیکانشان را پر کردند از کتابهایی که برای من خیلی عزیز بود. این ماجرا گذشت تا چند سال پیش که یکی از دوستان به نام آقای مجتبی سقایی که در مرکز علوم کامپیوتر کار می کند و خودش هم اهل ذوق است و هم اهل جمع آوری جنگی ادبی و فرهنگی است. ایشان چون با هم شهری هستیم، رفت و آمد خانوادگی هم داریم و یک روز در خانه به من گفتند که خانم آقای سقایی یک جلد کتاب برای شما آورده است. دیدم یک جلد از مجله بخارا است که در واقع  ویژه نامه آقای باستانی پاریزی است و در آن آقای باستانی پاریزی بی سانسور مطالب خیلی زیاد و بسیار جالبی  را آورده است. من پیش خود گفتم آقای سقایی بی جهت این مجله را برای من نفرستاده است. در آنجا مثلا می گوید من برای خسرو روزبه شعر گفتم و برای محمد مسعود هم شعر گفتم. بعد می گوید وقتی در فرانسه بودم فریدون کشاورز که خودش از اعضاء هسته مرکزی حزب  توده است گفت که محمد مسعود را ما به وسیله همین خسرو روزبه کشتیم تا اختلاف ایجاد کنیم و قتل را به گردن دربار بیندازیم. من همینطور که مجله را ورق می زدم یکمرتبه چشمم افتاد به یک دستخط آشنایی. نگاه کردم دیدم امضا خود من و دستخط من است به نام حجت کشفی و زیر این دستخط استاد باستانی پاریزی نوشته بود: این هم یک انتقاد از قم و معلوم بود که دو سه بار هم قلم گرفته بوده که معلوم بود که نمی دانسته چه بنویسد و بد نوشته را بنویسد و یا خوبش را بنویسد. یک کتابی ایشان دارد به نام یعقوب لیث( من خیلی از کتاب های ایشان را جمع می کردم و می خواندم) و من در حاشیه یا پشت این کتاب نوشته بودم: در واقع عین عبارت را یدام نیست ولی دری وری ای نوشته بودم که خیلی توهین آمیز بود حرف های من آنجا خیلی تند بود و خود ایشان هم ذیل آن نوشته بود که این کتاب را یکی از دوستانم از دست فروشی خریده است و برای من هدیه آورده است. پسر عموی من اهل کتاب نبود و برایش فرقی بین کتاب و آجر وجود نداشت از او پرسیدم و سراغ کتاب ها را گرفتم جواب داد که من همه کتاب هایت را بردم پشت دانشگاه تهران و فروختم به کسی. خلاصه زنگ زدم به آقای دهباشی و شماره آقای باستانی پاریزی را گیر آوردم ولی زمانی بود که برای دخترش رفته بود کانادا و بالاخره پیدایش نکردم و یک قطعه ای هم برایشان تهیه کردم از شعر سعدی که: همه سرمایه سعدی سخن شیرین بود    این از او ماند ندانم که چه با او برود  و می خواستم یک نامه هم بنویسم که  آقای باستانی ... بزرگوار .. شما قلم خیلی خوبی داری و کم اتفاق می افتد که یک نویسنده ای در زمان حیاتش اینطور اقبال عامه پیدا کند و قالب طبقات او را بپسندند و این برای شما نعمت بزرگی است ولی شما از کتابهایت معلوم نیست که تابع کدام دین و مسلک هستی ... مسلمانی یا کافری و ... با همه کنار آمدی ... در کتابهایت انتقاد به جمهوری اسلامی هست و خوش آمد خلخالی را هم گفته ای.. فرض کنید گفته ای که قران کریم می گوید:  ان انکر الاصوات لصوت الحمیر ولی شما معتقیدید که صدای خر خیلی هم خوشایند است. حالا دوست دارم ایشان را ببینم و بگویم من همانی هستم که آن مطلب را نوشته است اما آنطور که به نظر شما آمده آدم خشنی نیستم. ولی تا به حال که دیدار میسر نشده است.
نقل شده از سایت "چهار باغ خیال"